تبليغاتX
لحظه های بی تو بودن

لحظه های بی تو بودن

درس زندگی

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!

                                              «هر مانعى = فرصتى»


می گویند  "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " آلبرت اینشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم  بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !
آقای " اینشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:31  توسط عرشیا  | 

بهشت من

سلام به بهشت زیبای زندگیم...

اگه پیش من بودی و از همه افکار من آگاه می شدی و اگه نقشه هایی که برای زندگی آیندم کشیدمو برای تو شرح می دادم اونوقت می تونستی باور کنی که تا چه اندازه در زندگی من نفوذ کردی و چقدر به روح و نگرش من مسلط شدی، پس بهم حق بده، درکم کن، باورم کن، بهم اعتماد کن و کمکم کن... عزیزم من به آینده امیدوارم، توهم فقط به خاطر این آینده ای که من و تو رو در کنار هم خوشبخت می کنه تلاش کن، هر دو صبر می کنیم این بهترین وسیله ایه که می تونه سعادت ما رو در آینده تأمین کنه...

بهشت من انگیزه من تو زندگی رسیدن به تو و هدفم خوشبختی در کنار توست. این حرفارو اینجا میگم چون میخوام همه بدونن هیچ موقع غرورم نمیتونه مانع ازین بشه که حرف دلمو بزنم... میخوام همه بدونن که چقدر دوستت دارم، آره...

                                خیلی دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 10:56  توسط عرشیا  | 

مرجان آسمانی...

یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو...
او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست.  و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند
زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. دریاه و دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر تک تک همه ی ریگها را. لای همه  ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود
از خدا خبری نبود
نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است
. سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست
نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود
و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد
خدا آن جا بود
بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست
سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:34  توسط عرشیا  | 

امید

یادم باشد کویر زندگی ام را به سوی

خوشبختی سوق دهم

وتمام پل های نا امید پشت سرم را خراب کنم

یادم باشد هنگام باز کردن دریچه های دلم به روی دیگران به چشمانم بگویم

که هرابراز عشقی ارزش پذیرفتن ندارد

و به دلم بیاموزم که هر کس در دستانم جای ندارد

یادم باشد همیشه در باغ محبت و دوستی خارها هم هستن در کمین...

پس عاشقانه به یاد داشته باشم که رهسپار جاده های نور شوم

بی انکه سخاوت را فراموش کنم

چرا که سهم تمام دلها

تنها تکه ای از نور خداست

وخدا زیبایی را در بطن گلهای بهاری نهفته است

بی ان که غنچه ای هر چند خرد را فراموش کند

پس اگر از ابر مهربانی باران نبارد

بیاییم روی پای باران به بلندی محبت برویم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9:49  توسط عرشیا  | 

امید

سنگ در برکه میاندازیم و میپنداریم باهمین سنگ زدن ماه به هم میریزد!

کی با انداختن سنگ پیاپی در آب ماه را میشود از حافظه ی آب گرفت!؟

 

حکمت وزیدن باد رقصاندن شاخه ها نیست... امتحان ریشه هاست...

 

شکسپیر: طوری نیست که آدم واسه کسی که دوستش داره غرورشا از دست بده... ولی فاجعه است که به خاطر غرورش کسی را که دوست داره از دست بده...!

 

آرام باش و تفکر کن. توکل کن وآستین ها را بالا بزن. آنگاه دستهای خدا را خواهی دید که زودتر از تودست به کار شده اند... "امام علی"

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 0:19  توسط عرشیا  | 

دل دیوانه تنها دل تنگ

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 14:19  توسط عرشیا  | 

چو از در می رسی٬ دل می ربایی

تو دل می بندی و دل می گشایی

ولی با رفتنت می گیردم دل

که داری می روی تا کی بیایی

 

من اختیار نکردم پس از تو یار دگر

به غیر گریه که آن هم اختیارم نیست

جهان فریب دهد آدمی به نقش و نگار

مرا چه نقش فریبنده چون نگارم نیست

 

هرکه را با ما سلامی باشد از نزدیک و دور 

با وی از ما باد صد چندین و صدچندان سلام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 14:15  توسط عرشیا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 2:12  توسط عرشیا  | 

مشکلات تماميت ندارد ...


اين ما هستيم که بايد تماميت خود را بدست بياوريم

و پايداري کنيم!

تمامي هستي به تو منتهي مي شود ...

و تو بايد به خداي هستي منتهي شوي!


تمام هستي،معجزه اي است که ما با آن مانوس شده ايم!

و تمام معجزات ، طبيعت هايي است که هنوز با آنها آشنا و مانوس نشده ايم!!!


ديگران را ببخش،نه به اين خاطرکه لياقت بخشش دارند ...

به اين علت که تو لياقت آن را داري ، که در آرامش باشي!


به مردم نگو يک کار چطور بايد انجام شود ...

در عوض بگو چه چيزهايي لازم است تا آن کار انجام شود ...

در اين صورت مطمئن باش چنان راه حل هاي خوب و
 
ابتکاري نشانت مي دهند که تعجب خواهي کرد!!


 
بدترين و خطرناکترين جملات دنيا :
  • من همينم که هستم!!!!!
  • همه همين جورند!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 1:42  توسط عرشیا  | 

 

وای باران ......

 

   باران

 

شیشه ی پنجره را باران شست .

 

از دل من اما...

 

-- چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ...

 

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ...

 

می پرد مرغ نگاهم تا دور ...

 

وای باران..

 

         باران...

 

پر مرغان نگاهم را شست

 

خواب رویای فراموشیهاست !

 

خواب را دریابم

 

که در آن دولت خاموشیهاست.

 

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم

 

و ندایی که به من میگوید :

 

" گرچه شب تاریک است

 

   دل قوی دار

 

               سحر نزدیک است "

 

دل من در دل شب

 

خواب پروانه شدن میبیند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 1:36  توسط عرشیا  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 0:10  توسط عرشیا  | 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 23:53  توسط عرشیا  | 

کوچه

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم.

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

                                                

 

در نهان خانه جانم، گل یاد تو درخشید،

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید.

                                             

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم،

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم،

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم،

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت،

من، همه محو تماشای نگاهت.

                                             

 

آسمان صاف و شب آرام،

بخت، خندان و زمان رام.

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب،

شب و صحرا و گل وسنگ،

همه، دل داده به آواز شباهنگ.

                                            

 

یادم آید، تو به من گفتی: "ازین عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن!

آب، آیینه ی عشق گذران است.

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی ازین شهر، سفر کن!"

                                                         

 

با تو گفتم: "حذر از عشق ندانم.

سفر از پیش تو هرگز نتوانم،

نتوانم!"

                                              

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم.

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم.

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم،

تا به دام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم،

حذر از عشق ندانم،

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم!

                                              

 

اشکی از شاخه فرو ریخت.

مرغ حق، ناله ی تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید.

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم،

پای در دامن اندوه کشیدم،

نگسستم، نرمیدم...

                                           

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...!

                                                      

                                        "فریدون مشیری"

                                                        

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 2:20  توسط عرشیا  | 

 

غربت را نباید در شهری غریب یا در گم شدن لحظه های

 آشنا جستجو کرد،

هر وقت عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کرد، آنگاه

 غریبی...

هروقت از نگاه و صدا و همه خاطرات اون کسی که

آرومت می کنه دور شدی بدون تو غربتی.....

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 2:20  توسط عرشیا  | 

 

تنها نرو این راه رفتن نیست        

                             دنیای تو چیزی بجز من نیست

تو از خودت چیزی نمیدونی

                             تنها نرو تنها نمیتونی

میری که با فکر تو تنها باشم؟

                             میری که همدرد خودم باشم؟

تو آخر راهو نمیدونی!

                       تنها نرو تنها نمیتونی

من حال این روزاتو میدونم

                       تنها نرو چشماتو میخونم

من از هوای جاده دلگیرم

                      از فکرشم دلشوره میگیرم

این آیینه تو فکر شکستن نیست

                      باور نکن این صورت من نیست

دستامو با احساس تو بستم

                      من بی نهایت به تو دل بستم

تا جاده میره سمت بیراهه

                      گم کن منو این آخرین راهه

  

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 2:3  توسط عرشیا  |